حین بازجویی خودکارم از روی میز افتاده بود پایین .. نمی دانم دستم خورده بود یا توی صندلی جابه جا شده بودم از درد نشستن ممتد ..
گفت: خودکارتو بردار!
کل بازجویی با چشمهای بسته و دستبندهای کیپ شده دور مچم انجام میشد.
از صندلی پایین امدم و کف دو دستم را به قائمه ی پایه ی صندلی، آنجایی که دقیقه ای پیش توی گوشم افتادن خودکار را شنیده بودم، کشیدم روی زمین.
چند دقیقه ای طول کشید .. خودکار را پیدا نمی کردم.
یک آن انگار قلبم سوراخ شده باشد، پاشنه ی کفش مردانه اش را روی استخوان های انگشتان دستم فشار میداد بازجو.
فشار دردناکش از مفصل های دستم می رسید تا توی گوشم .. تا شقیقه ام تا توی رحمم.
دندان به دندان می سائیدم تا آخ نگویم.
برایم از هر چیزی مهم تر قوی بودنم بود در مقابلشان.
پاشنه اش را روی انگشتان دستم چرخاند و کنار گوشم که تا زانوهایش می رسید پرسید: چیکار کنم دردت بیاد؟
لحنش متجاوزانه ترین لحنی بود که می شنیدم.
برچسب:
نویسنده: ترانه عباسی